جهان ملک خاتون
از مجموعه: غزلیات
ای به قد چون سرو نازی صد هزاران آفرین
در سرابستان جان سروی نروید اینچنین
با وجود آنکه بر ما نیستت میلی چنان
در سر کار تو کردم ای صنم دنیا و دین
من ز عشقت هیچ میدانی چه دارم در جهان
دیدهٔ پر خون ز هجران و دلی دارم حزین
ای سهی سرو گل اندامم به نام ایزد ز ما
دل ربودن نیک میدانی هزاران آفرین
گهگهی از روی لطفم گر نوازی میشود
ای مسلمانان طمع از وی ندارم بیش ازین
چون ز عشقت بر لب آمد جان شیرینم ز غم
بیش ازین بر ما مکن جور و ستم ای نازنین
زاریم از حد گذشتهست و ز حال زار من
گوییا دارد فراغت آن نگار مه جبین
گرچه طوبی بگذری در باغ جان ما روان
خاک پایت را بساید ارغوان و یاسمین
گر نقاب از چهره چون ماه بگشایی یقین
خیره گردد در جمالت دیدههای حور عین
آتش اندر ما زدی و آب چشم از حد گذشت
هم حذر باید ز آب چشم و آه آتشین
من تو را بگزیدهام از جمله خوبان جهان
بر من مسکین چرا یاری دگر کردی گزین