مجد همگر
از مجموعه: غزلیات
چون زلف سرفشان تو در تاب میرود
شب در پناه پرتو مهتاب میرود
چون ابروی کمانکش تو تیر میکشد
از چشم عاشقان تو خوناب میرود
بر بوی روز وصل تو و بیم هجر شب
این سوی بزم و آن سوی محراب میرود
صد جادوی فسان خوان افسانه میکنند
تا چشم نیممست تو در خواب میرود
هر شامگاه موج ز شنگرف اشک من
بر قلههای قلعه سیماب میرود
خاک درت دریغ چه داری ز چشم من
کاینجا به نرخ لولو خوشاب میرود
بر جان من غم تو و عمرم از غمت
چون ریگ مینشیند و چون آب میرود
در دور درد هجر تو و ذوق شعر من
کار از سماع چنگ و می ناب میرود
در گوش عدل صاحب دیوان ز نظم تو
بر لفظ مجد قصه ز هر باب میرود