مهستی گنجوی
از مجموعه: رباعیات «نسخهٔ دوم»
شهری زن و مرد در رُخَت مینگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند
هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از دست تو عاشقان به روزی بدرند