غزل شمارهٔ ۳۳۹
جلال الدین محمد مولوی
از مجموعه: دیوان شمس
سماع آرام جان زندگانست
کسی داند که او را جانِ جانست
کسی خواهد که او بیدار گردد
که او خفته میان بوستانست
ولیک آن کاو به زندان خفته باشد
اگر بیدار گردد در زیانست
سماع آن جا بکن کآن جا عروسیست
نه در ماتم که آن جای فغانست
کسی کاو جوهر خود را ندیدهست
کسی کآن ماه از چشمش نهانست
چنین کس را سماع و دف چه باید؟
سماع از بهر وصل دلستانست
کسانی را که روشان سوی قبلهست
سماع این جهان و آن جهانست
خصوصاً حلقهای کاندر سماعند
همی گردند و کعبه در میانست
اگر کآن شکر خواهی همان جاست
ور انگشت شکر خود رایگانست