سلمان ساوجی
از مجموعه: غزلیات
هرکه از خود خبری دارد، از او بیخبر است
عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است
مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیست
وین کسی داند، کز عالم ما با خبر است
بر سر کوی محبت، نتوان پای نهاد
که در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سر است
جان در این منزل خونخوار، ندارد خطری
هر که او را غم جان است، به جان در خطر است
جان من، همنفس باد سحر خواهد بود
تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است
مردمِ چشمِ من ار با تو نظر باخت، چه شد؟
عشقبازی، صفت مردم صاحبنظر است
خاک بادا سر من، گر سر افسر، دارم
تا به خاک کف پای تو سرم، تاجور است
آخر آن خار که بر رهگذرت نپْسندم
بر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟
زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنید
عیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است