بیدل دهلوی
از مجموعه: غزلیات
چو ناله گرد نمودم اثر نمیتابد
بهار من هوس رنگ برنمیتابد
به یک نظر ز سراپای من قناعت کن
که داغ عرض مکرر شرر نمیتابد
به طبع بختم اگر خواب غالب است، چه سود؟
که پنجهٔ مژهام هیچ برنمیتابد
اشاره میکند ازپانشستن کهسار
که بار نالهٔ دل هر کمر نمیتابد
گرفته است خیالت فضای امکان را
چه مهر و ماه که بر بام و در نمیتابد
گشاد و بست نگاهی ز دل غنیمت دان
چراغ راه نفس آنقدر نمیتابد
نصیب نالهٔ ما هیچجا رسیدن نیست
نهال یأس خیال ثمر نمیتابد
طراوت عرق شرم ما سیهکاریست
که این ستاره به شام دگر نمیتابد
غبار آینه ،اظهار جوهر است اینجا
صفای طبع غرور هنر نمیتابد
طلسمخویش شکستن علاج کلفت ماست
که شب نمیگذرد تا سحر نمیتابد
نگاه ما ز تماشای غیر مستغنیست
برون خویش چراغ گهر نمیتابد
حباب سخت دلیرانه میزند بر موج
دل گرفته ز شمشیر سر نمیتابد
چو اشک در گره خود چکیدنی دارم
دماغ آبله زین بیش برنمیتابد
خیال بسمل نیرنگ حیرتم بیدل
به خون تپیدن من بال و پر نمیتابد