عنصرالمعالی کیکاووس
از مجموعه: قابوسنامه
بدان و آگاه باش ای پسر که نیست از بودنی و نابودنی و شایدبود که شناختِ مردم نگشت چنانکه اوست، جز آفریدگار عزّوجل که ناشناس را بر وی راه نیست و جز او، همه، شناخته گشتهاست و شناسندهٔ حق تعالی آنگاه باشی که ناشناس شوی و مثال شناختن چون منقوش است و شناسندهْ نقاش و گمانِ نقاش نقش، تا در منقوش قبولِ نقش نبوَد، هیچ نقاش بر وی نقش نتواند کرد، نه بینی که موم نقش پذیرندهتر از سنگ است و از موم مهره سازند و از سنگ نسازند، پس در همه شناختهای، قبولِ شناخت است و آفریدگار قابل آن و تو به گمان، در خود نگر و در آفریدگار منگر که او را بشناس به بصیرت عقل و نگر تا درنگ ساخته راه سازنده از دست تو برناید که هم درنگی زمان بود و زمان گذرنده است و گذرنده را آغاز و انجام و این جهان را که بسته همیبینی به بند او خیره ممان و بیگمان مباش که بند ناگشاده نماند و در آلا و نعما آفریدگار اندیشه کن و در آفریدگار مکن که بیراهتر کسی آن بود که جایی که راه نبوَد، راه جوید؛ چنانکه رسول گفت علیه السلام تفکروا فی آلاء الله و لا تفکروا {فی} ذاته و اگر کردگار ما بر زبان خداوندان شرع بندگان را گستاخی شناختن راه خود ندادی، هرگز کس را دلیری آن نبودی که اندر شناختن راه خدای تعالی سخنی گفتی که به هر نامی و به هر صفتی که حق را بدان بخوانی بر موجب عجز و بیچارگی خویش دان؛ نه بر موجب الوهیّت و ربوبیّت وی که خداوند را هرگز بهسزای او نتوانی ستودن؛ پس چون او را بهسزا شناختی، بتوان ستودن؛ پس اگر حقیقتِ توحید خواهی که بدانی، بدان که هر چیزکی در تو مُحالاست، در ربوبیّت صدق است، چون یکیای، که هر [که] یکیای را به حقیقت بدانست، از محض شرک بری گشت و یکیِ بر حقیقت، خدای است عزّوجل، و جز او، همه دو، و هر چه به صفت دو گردد یا ترکیب آن دو بود چون عدد و جمع دو بود چون به صفات، یا به صورت دو بود چون جوهر، یا به تولد دو بود چون اصل و فرع، یا مکان دو بود چون عرض، یا به وهم دو بود چون عقل و نفس، یا به اعتدال دو بود چون طبع و صورت، یا در مقابلهٔ چیزی دو بود چون مثل و شبه، یا از بهر ساز چیزی دو بود چون هیولی و عنصر، یا از برای صدر دو بود چون مکان و زمان، یا از برای حد دو بود چون گمان و نشان، یا از برای قبول دو بود چون خاصیت، یا بیش وهم بود چون مسکوک، یا هستی و نیستی جز او بود چون ضد و فوق و هر چه جز او چگونگی دارد چون قیاس، این همه نشان دُوی است و این را به حقیقت یکی نتوان گفت، یکی به حقیقت خدای است عزّوجل؛ چون چنین بود این چیزها که نشان دوی است جز از حق سبحانه و تعالی بود. حقیقتِ توحید آن است که بدانی که هر چه در دل تو آید، نه خدای بوَد، که حق تعالی آفریدگار آن بود، بری از شبه و شرک، تعالی الله عما یصفون الملحدون و هو خبیر بما یعملون و الله عالم الغیب و الشهادة.